باران و سیب
در وصل هم ز عشق تو ای گُل در آتشم عاشق نمیشوی که ببینی چه میکشم! با عقل آب عشق به یک جو نمیرود بیچاره من که ساخته از آب و آتشم پروانه را شکایتی از جور شمع نیست عمریست در هوای تو میسوزم و خوشم خلقم به روی زرد بخندند و باک نیست شاهد شو ای شرار محبت که بیغشم باور مکن که طعنهی طوفان روزگار جز در هوای زلف تو دارد مشوّشم سروی شدم به دولت آزادگی که سر با کس فرو نیاورد این طبع سرکشم دارم چو شمع سرّ غمش بر سر زبان لب میگزد چو غنچهی خندان که خامشم هر شب چو ماهتاب به بالین من بتاب ای آفتاب دلکش و ماه پری وشم ساز صبا به ناله شبی گفت: شهریار این کار تست من همه جور تو میکشم بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک، زمستان سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت سرها در گریبان است. کسی سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را نگه جز پیش پا را دید، نتواند که ره تاریک و لغزان است. و گر دست محبت سوی کس یازی به اکراه آورد دست از بغل بیرون که سرما سخت سوزان است. نفس کز گرمگاه سینه میآید برون، ابری شود تاریک چو دیوار ایستد در پیش چشمانت نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟ مسیحای جوانمرد من ای ترسای پیر پیرهن چرکین! هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی... دمت گرم و سرت خوش باد سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای منم من، میهمان هر شبت، لولیوش مغموم منم من، سنگ تیپا خوردهی رنجور منم، دشنام پست آفرینش، نغمهی ناجور نه از رومم، نه از زنگم، همان بیرنگ بیرنگم بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم حریفا! میزبانا! میهمان سال و ماهت پشت در چون موج میلرزد تگرگی نیست، مرگی نیست صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است من امشب آمدستم وام بگزارم حسابت را کنار جام بگذارم چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟ فریبت میدهد، بر آسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست حریفا گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است. و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است حریفا! رو چراغ باده را بفروز، شب با روز یکسان است سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت هوا دلگیر، درها بسته، سرها در گریبان، دستها پنهان نفسها ابر، دلها خسته و غمگین درختان، اسکلتهای بلور آجین زمین دلمُرده، سقف آسمان کوتاه غبارآلود، مهر و ماه زمستان است. یا رب مرا یاری بده ، تا سخت آزارش کنم با امیدی گرم و شادی بخش من قامت بلند تو را در قصیده ای با نقش قلب تو، تصویر می کنم در شبان غم تنهایی خویش، عابد چشم سخنگوی توام . من در این تاریکی، من در این تیره شب جانفرسا، زائر ظلمت گیسوی توام . شکن گیسوی تو، موج دریای خیال . کاش با زورق اندیشه شبی، از شط گیسوی مواج تو، من بوسه زن بر سر هر موج گذر می کردم . کاش بر این شط مواج سیاه، همه عمر سفر می کردم . وای، باران؛ باران؛ شیشه پنجره را باران شست . از دل من اما، - چه کسی نقش تو را خواهد شست ؟ آسمان سربی رنگ، من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ . می پرد مرغ نگاهم تا دور، وای، باران، باران، پر مرغان نگاهم را شست . خواب رویای فراموشی هاست ! خواب را دریابم، که در آن دولت خاموشی هاست . من شکوفایی گلهای امیدم را در رویاها می بینم، و ندایی که به من میگوید : گر چه شب تاریک است دل قوی دار، سحر نزدیک است دل من، در دل شب، خواب پروانه شدن می بیند . مهر در صبحدمان داس به دست آسمانها آبی، - پر مرغان صداقت آبی ست - دیده در آینه صبح تو را می بیند . از گریبان تو صبح صادق، می گشاید پرو بال . تو گل سرخ منی تو گل یاسمنی تو چنان شبنم پاک سحری ؟ - نه؟ از آن پاکتری . تو بهاری ؟ - نه، - بهاران از توست . از تو می گیرد وام، هر بهار این همه زیبایی را . هوس باغ و بهارانم نیست ای بهین باغ و بهارانم تو ! در سحر گاه سر از بالش خوابت بردار! کاروانهای فرومانده خواب از چشمت بیرون کن ! باز کن پنجره را ! تو اگر باز کنی پنجره را، من نشان خواهم داد ، به تو زیبایی را . بگذر از زیور و آراستگی من تو را با خود تا خانه خود خواهم برد که در آن شوکت پیراستگی چه صفایی دارد آری از سادگیش، چون تراویدن مهتاب به شب مهر از آن می بارد . باز کن پنجره را من تو را خواهم برد؛ به عروسی عروسکهای کودک خواهر خویش؛ که در آن مجلس جشن صحبتی نیست ز دارایی داماد و عروس . صحبت از سادگی و کودکی است . چهره ای نیست عبوس . کودک خواهر من، امپراتوری پر وسعت خود را هر روز، شوکتی می بخشد . کودک خواهر من نام تو را می داند نام تو را میخواند ! - گل قاصد آیا با تو این قصه خوش خواهد گفت ؟! - باز کن پنجره را من تو را خواهم برد به سر رود خروشان حیات، آب این رود به سر چشمه نمی گردد باز؛ بهتر آنست که غفلت نکنیم از آغاز . باز کن پنجره را ! - - صبح دمید ! . گل به گل، سنگ به سنگ این دشت یادگاران تواند . رفته ای اینک و هر سبزه و سنگ در تمام در و دشت سوگواران تواند . در دلم آرزوی آمدنت می میرد رفته ای اینک، اما آیا باز بر می گردی ؟ چه تمنای محالی دارم خنده ام می گیرد ! و چه رویاهایی ! که تبه گشت و گذشت . و چه پیوند صمیمیتها، که به آسانی یک رشته گسست . چه امیدی، چه امید ؟ چه نهالی که نشاندم من و بی بر گردید . دل من می سوزد، که قناریها را پر بستند . که پر پاک پرستوها را بشکستند . و کبوترها را - آه، کبوترها را ... و چه امید عظیمی به عبث انجامید. در میان من و تو فاصله هاست . گاه می اندیشم ، - می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری ! تو توانایی بخشش داری . دستان تو توانایی آن را دارد ؛ - که مرا، زندگانی بخشد . چشمهای تو به من می بخشد شور عشق و مستی و تو چون مصرع شعری زیبا، سطر برجسته ای از زندگانی من هستی. من به بی سامانی، باد را می مانم . من به سرگردانی، ابر را می مانم. من به آراستگی خندیدم . من ژولیده به آراستگی خندیدم . - سنگ طفلی، اما، خواب نوشین کبوترها را در لانه می آشفت . قصه بی سر و سامانی من، باد با برگ درختان می گفت . باد با من می گفت : « چه تهی دستی، مَرد! ابرباورمیکرد. من در آیینه رخ خود دیدم وبه تو حق دادم. آه می بینم، می بینم تو به اندازه تنهایی من خوشبختی من به اندازه زیبایی تو غمگینم بی تو در می یابم، چون چناران کهن از درون تلخی واریزم را. کاهش جان من این شعر من است . آرزو می کردم، که تو خواننده شعرم باشی . - راستی شعر مرا می خوانی ؟ - نه، دریغا، هرگز، باورم نیست که خواننده شعرم باشی . - کاشکی شعر مرا می خواندی ! - گاه می اندیشم، خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید ؟ آن زمان که خبر مرگ مرا از کسی می شنوی، روی تو را کاشکی می دیدم . شانه بالا زدنت را، - بی قید - و تکان دادن دستت که، - مهم نیست زیاد - و تکان دادن سر را که، - عجب ! عاقبت مرد ؟ - افسوس ! - کاشکی می دیدم ! من به خود می گویم : « چه کسی باور کرد « جنگل جان مرا « آتش عشق تو خاکستر کرد ؟ با من اکنون چه نشستنها، خاموشیها، با تو اکنون چه فراموشیهاست . چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم خانه اش ویران باد ! دشتها نام تو را می گویند . کوهها شعر مرا می خوانند . سینه ام آینه ای ست با غباری از غم . تو به لبخندی از این آینه بزدای غبار . من چه می گویم،آه ... با تو اکنون چه فراموشی ها؛ با من اکنون چه نشستنها، خاموشی هاست . تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من . «آفرینش ابلیس» در مورد آفرینش ابلیس، در کتب عرفانی سخنانی گفته شده ، اما در مرصاد العباد به طور مفصل این گونه بیان شده که: «مبدأ مخلوقات و موجودات ارواح انسانی بود و مبدأ ارواح انسانی، روح پاک محمّدی بود (علیه الصلوه و السلام)... حق تعالی چون موجودات خواست ]بیافریند[ اول نور روح محمّدی را از پرتو نور احدیّت پدید آورد، چنان که خواجه –علیه الصلوه و السلام- خبر میدهد «انا من الله و المؤمنون منّی» و دربعضی روایات میآید که حق تعالی به نظر محبت بدان نور محبّت محمّدی نگریست، حیا بر وی غالب شد و قطرات عرق از او روان گشت، ارواح انبیاء را - علیهم الصلوه و السلام- از قطرات نور محمدی بیافرید. پس، از انوار روح انبیاء، ارواح اولیاء بیافرید و از انوار ارواح اولیا، ارواح مؤمنان بیافرید، از ارواح مؤمنان، ارواح عاصیان بیافرید، پس، از ارواح عاصیان، ارواح منافقان بیافرید و از ارواح جن، ارواح شیاطین و مردم و ابالسه بیافرید، بر تفاوت مراتب و احوال ایشان و از درد ارواح ایشان، ارواح حیوانات متفاوت بیافرید...». (مرصاد العباد، ص 38 و 37، ب 2 ف 1) «حرارت صفت آتش است و آتش مایهی محبت است و کثافت صفت خاک است و خاک مایهی خست و فروتنی بود و نیزخاصیت آتش، سرکشی و طلب علو و رفعت بود، از این جاست که ابلیس سرکشی کرد و «انا خیر منه» گفت که از آتش بود و خاصیت خاک دنائت و رکاکت بود». با توجه به این متن (مرصاد العباد، ص 40، ب 2، ف 1) جنس وجودی و جوهرهی ابلیس نیز معرفی میگردد که از آتش آفریده شده است. مراتب وجودی موجودات نیز این گونه بیان گردیده: «مراتب ملک و ملکوت و مدارج آن، اول مراتب ملکوت است و آن بر دو قسم است: ارواح و نفوس و اما مراتب ارواح اول انسانی است... بعد از مراتب ارواح ملکی و بعد از آن مراتب، ارواح جن و آنگه مراتب ارواح شیاطین، آنگاه مراتب ارواح حیوانات، آنگه مراتب نفوس نامیه که روح نامیه هم گویند».(مرصاد العباد، ص 56، ب 2، ف 3) «دیباچهی زندگی ابلیس» شیطان کیست؟ چهرهای که میلیونها نفر، شب و روز آن را لعنت میفرستند و اعمال بد خود را به وسوسهی او نسبت میدهند. او چگونه موجودی است و شرح حالش از چه قرار است: شیطان اسم عربی که به معنای دیو، اهرمن و ابلیس آمده و از ماده «شطن» است که شاطن یعنی موجودی بد و سرکش. کلمهی شیطان در زبان انگلیسی «دویل»، در فرانسه «ساتاک» و در آلمان «تویفل»، تلفظ میشود. شیطان اسم جنس است، در حالی که ابلیس اسم خاص بوده و ابلیس نام آن شیطانی است که حضرت آدم را فریب داد و اکنون هم با لشکریان و سربازان خود در کمین فرزندان آدم میباشد. نام پدر شیطان همان ابلیس یعنی نومید ،بزرگترین نمایندهی شرّ در آیین اسلام است که پدر شیاطین و رئیس آنان به شمار میآید . گفته شده ابلیس قبل از آن که از درگاه خداوند رانده شود، نام «عزازیل» و «حارث» را داشته است. ابلیس به نامهای دیگر نیز خوانده میشود از جمله: «ابومُرّه»، «ابوخلاف» و «ابوکرداس». وی دارای کنیههایی نیز است، از آن جملهاند: ابولبینی (که لبینی نام دختر او است) «ابو قتره»، «ابوالجنّ»، «ابودجاجه» و«ابوالعیزار». ابومرّه[1] که در ادبیّات فارسی به بومرّه تخفیف یافته، کنیهی مشهور ابلیس است. مرّه نام یکی از فرزندان ابلیس است؛ اما ثعالبی گوید که ابومره کنیهی ابلیس نیست، بلکه کنیهی شیخ نجدی است و چون ابلیس به نام شیخ نجدی بر قبیلهی قریش ظاهر شد و آنان را به کشتن پیغامبر (ص) تحریض کرد، از این رو ابلیس را نیز ابومرّه میگویند. در مورد آفرینش ابلیس این گونه آمده است که: «خداوند ابلیس را از آتش آفریده بود، همچنین فرشتگانی نیز هستند که از آتش خلق شدهاند». گفته شده که در همهی هفت آسمان، جایی نمانده بود که ابلیس در آنجا به ستایش و نیایش نپرداخته است. ابلیس سه هزار سال تمام خدمت و شاگردی رضوان خازن بهشت را نموده است. در قصصالانبیا میخوانیم: «هفتصد هزار فرشته در خیل او بودند و او سالار و مهتر و بزرگ خیل فرشتگان، هشت هزار سال به آسمان هفتم عبادت همیکرد و به تسبیح و ذکر حق تعالی پرداخت. از سابق علم درو رسید و باد شقاوت بوزید تا آن جا که گفت: «بار خدایا ! در آسمان هفتم عبادت کردم، دستوری ده تا به آسمان ششم روم و عبادت همیکنم. پس ابلیس هم چنان فروتر و پایینتر همیخواست. اگر سعادت با وی بودی بلندتر و برتری خواستی و از حق تعالی درخواست فزونی و برتری طلب میکرد و [میگفت]: به جهانی برتر و بالاتر روم. پس دستوری خواست و به آسمان ششم آمد و آن جا بایستاد. در آسمان ششم، هشت هزار سال عبادت کرد و نیایش حق تعالی برد. پس درخواست فروتر و پایینتر نمود و به آسمان پنجم آمد و در این آسمان نیز هشت هزار سال عبادت کرد. پس به آسمان چهارم و همین گونه هشت هزار سال به ذکر و تسبیح پرداخت. پس از آن آسمان سوم و سپس آسمان دوم و بالاخره به نخستین آسمان آمد و هشت هزار سال عبادت کرد و به تسبیح حق سبحانه و تعالی پرداخت. پس به زمین نگریست، آن گاه که زمین در اختیار جن بن الجان بود و مدت ایشان به سر آمده و تمام شده بود، [ زیرا که ] عاصی و طغیانگر شده بودند ]پس با اجازهی خدا به زمین رفت[ ابلیس در زمین ]نیز[ هشت هزار سال عبادت کرد».(قصص الانبیاء ابواسحاق ابراهیم نیشابوری، ص 27)نام مادر شیاطین را « لهباء بنت روحأ ابن سلسل » ذکر کردهاند؛ زنی از جنیان که با ابلیس ازدواج کرد و از او بچههایی آورد که از شکم اول او 1) بیلقیس، طونه 2) شعله و شعیله 3) دوهر و دوهره 4) شوظا و شیظه 5) فقطس و فقطسه به دنیا آمدند تا این که اولادشان از حساب و شمار گذشت. ذکر نام فرزندان او به این دلیل مورد توجه است که: در قرآن کریم آیهای وجود دارد مبنی بر این که ابلیس نیز نسل و فرزندانی دارد، ولی کیفیت این زاد و ولد برای ما مجهول است، چنان که میخوانیم: «افتتخذونه ذریته اولیاء من دونی و هم لکم عدو»( سوره کهف /50 ) آیا مرا فراموش کرده و شیطان و فرزندانش را دوست و ولی خود گرفتید؟! البته بعضی احتمال دادهاند منظور از «ذریّه» همان اتباع شیطان باشد. در برخی روایات نیز بعضی از اسامی ذریهی شیطان و یاران و اتباع او عنوان شده؛ از جمله: 1) زوال: کارش شراکت در نکاح و آمیزش حرام است.[2] 2) قفندر: هر کس در خانهاش چهل روز تنبور بنوازد، قفندر بر تمام اعضای او مینشیند و غیرت را از او زایل میکند.[3] 3) لاقیس: مأموری که بر طهارت و نماز انسانها مواظبت میکند.[4] 4) رها: مانع بیدار شدن بندگان برای نماز شب میشود.[5] 5) الهفاف: باعث و بانی سرگردانی مردم در بیابانها و صحرا میشود.[6] 6) متکوّن: به هر صورتی در میآید، چه به صورت کوچک و چه به صورت بزرگ، و مردم را به این وسیله گول میزند.[7] 7) مذهّب: به هر صورتی ظاهر میشود مگر پیغمبر (ص) و یا وصیّ پیامبر[8] و همچنین گفته شده مذهّب دیوی است که زهاد و عباد را میفریبد و اظهار چیزهای عجیب کند تا او پندارد که کرامات اوست که به آن فریفته شودعُجب در وی پدید آید و به سبب آن عُجب، هلاک شود[9] 8) ولهان: مأمور است به هنگام وضو گرفتن، وسواس ایجاد کند.[10] 9) زلنبور: مأموری است که بر بازارها گمارده شده است[11] و به سبب او اهل بازار همیشه درماندهی کار باشند.[12] 10) بثر،[13] بثور یا ثبر:[14] صاحب معاصی است که واویلا گفتن، جامه دریدن، بر روی زدن و سخن جاهلیت بر زبان راندن را در مرگ مرده دستور میدهد.[15] 11) الاعور: زنا و امور جنسی را زیر نظر دارد.[16] 12) مطرش: مأمور شایعه سازی و شایعه پراکنی است.[17] 13) داسم: در لغت به معنی نام نبرندهی خدا است و مأمور فتنه و شر در خانههاست[18] و همچنین آن است که مرد سوی اهل و عیال او رود و عیبهای ایشان را به او نماید تا خشمش را برافروزد.[19] 14) لبینی: دختر ابلیس[20] 15) ابیض: مردم را به خشم میآورد.[21] شیطانی نامبردار است و مواقعی که ابلیس از انجام دادن کاری عاجز آید، این شیطان او را دستگیری میکند. از جمله بازیگریهای مهارت آمیز او، فریفتن برصیصای زاهد و مزاحمت برای حضرت ذوالکفل است.[22] ابیض را یکی از هفت پادشاه جن دانستهاند.[23] 16) خناس: معنی خناس به فارسی دیو سرکشیده و واپس رونده است. فیروزآبادی درکتاب «القاموس المحیط» میگوید: «خناس شیطان است، زیرا «یخنس اذکر ذکرالله عزوجل» به قولی دیگر خناس صفت دیو وسواس است و خنوس او آن است که درون سینهی فرزند آدم در آید و خرطوم بر دل او نهد و مادام که بنده از خدا و آخرت غافل باشد، در دل او وسوسه کند و چون آدمی یاد خدا کند، دیو واپس رود و خرطوم باز دارد.[24] 17) رکتبوده: موکل بازارها است که قسم دروغ و مدح کالا، برای مردم زینت میدهد[25] .18) خنزب: بین نمازگزار و نمازش حائل میشود.[26] به هنگام نماز خواندن وسوسه میکند و برای راندن روح خبث به «استعاذه» پناه میبرند.[27] بر پایهی برخی روایات ابلیس را دختری بوده است امّالصبیان نام؛ زنی با چندین پستان بر سینه و شکم و بر روی هر دوش دارای یک پستان بزرگ. او پیش زنان باردار میرود، شکم و پستانهای بسیار خود را به آنان نشان میدهد. آن گاه پری از پرهای خود را بر شکم آنان میمالد و چون چنین کند، بچه در زهدان مادر، لختهای خون میشود. جایگاه امالصبیان، کوره راهها، خرابهها و ویرانهها است. (قصص الانبیاء، ابوالاسحاق ابراهیم نیشابوری، ص 130) روایات بسیاری از ابلیس در کتابها مذکور است از جمله: ابلیس چهار بار ناله و فریاد کرده است: اول آن ساعتی که ملعون و مردود و رانده شده؛ دوم روزی که او را از بهشت به زمین فرستادند؛ سوم روزی که حضرت محمد (ص)مبعوث به رسالت شد؛ چهارم وقتی که امالکتاب – قرآن- نازل شد.[28] ابلیس دو بار به تحیر و حیرت فرو رفت و تعجب کرد و از شادی صدایی از بینی کشید: 1) وقتی که آدم از شجرهی منهیه خورد. 2) زمانی که آدم از بهشت بیرون آمد.[29] جابر از نبی اکرم (ص) نقل کرده است که فرمود: «ابلیس نخستین کسی است که صدا به گریه و زاری بلند کرد و اولین کسی است که آواز خوانی، آغاز نمود و اولین سراینده است». آن گاه فرمود: «وقتی آدم از شجرهی منهیه تناول کرد، ابلیس آواز سر داد و به هنگام هبوط سرود میخواند و وقتی در زمین استقرار یافت، گریه و زاری آغاز کرد و بر نعمتهای بهشت ]افسوس میخورد[ و از آن یاد میکرد.»[30] مکان هبوط ابلیس را «بصره» و فرود او را در سرزمین «ابله» دانستهاند.[31] در مورد هبوط و ترک بهشت این گونه آمده است که: همراه با آدم و حوا و ابلیس که آدم به سراندیب، حوا به جده [به همین خاطر جده را به این نام میخوانند که قبر جده ( مادر بزرگ انسانها ) یعنی حوا در آن جاست] و ابلیس به سمنان (یا بصره) افتاد، طاووس و مار نیز از بهشت رانده شدند. طاووس به مرغزاری در هند (پامیسان دمشق) و مار به کوهی در سراندیب (یا اصفهان) افتادند [برخی نیز مکان افتادن مار را دمشق دانستهاند(؟)]. اسطوره و اسطوره شناسی همواره مدنظر منتقدین و اسطوره شناسان قرار گرفته است ، دیدگاه نقد اسطوره ای یکی از دیدگاه های مطرح در جهان امروزی است ، وقتی از بعد ادبیات به آن نگریسته شود ، گستره ای وسیع را به خود اختصاص می دهد. مکتب اسطوره و اسطوره شناسی مورد بازبینی بسیاری از منتقدین حاضر قرار گرفته و همواره به آن توجه شده است. مطابق با این مکتب : اسطوره عبارت است از روایتی در باب ایزدان ، فرشتگان و به طور کلی در باب موجودات ایزدی و مافوق طبیعی ( اسماعیل پور مطلق ،1382: 23) بعد ها مطابق با این مکتب ، نقد اسطورهای نیز جایگاهی یافت که بسیاری را به سوی خود جلب نمود ، این نوع نقد در غرب از اوایل قرن بیستم شروع به کار نمود که با نظریات جیمز فریزر آغازی خاص داشت. در این نوع نقد یکی از مسائلی که بسیار مورد تحقیق قرار گرفته حضور ایزدبانوان در میان اساطیر است. ایزد بانوان در دوران اسطوره ، از قدرت فراوانی برخوردار بوده اند و عموما نماد باروری ، حیات ، سرسبزی ، شادابی ، عشق و رحمت هستند ، هرچند در دورانی خاص پدرسالاری در بین اساطیر ، از قدرت ایزد بانوان می کاهد اما حضور آنها را محو نمی سازد. یکی از این اساطیر اسطوره ی عشق است. در میان ملل مختلف ایزد بانوی عشق همیشه حضوری پررنگ دارد ، هرچند نام آنها متفاوت و منش و عملکرد آنها نیز با تفاوتهای بسیاری است اما از جایگاه والایی برخوردارند. در فرهنگ یونان باستان ، اروس Eros و در اساطیر رومیان « ونوس» الهه ی عشق و زیبایی خوانده شده اند. در اساطیر کلتانگوس، Celt Angus الهه عشق و زیبایی نام داشت. وی در نواختن چنگ مهارت چشمگیر و حیرت انگیزی داشت. بوسه هایش به صورت پرنده در اطراف سر نوجوانان به پرواز در می آمدند و در گوش آنان نجوای عشق سر می دادند.(ضیمران 1372: 747)در اساطیر هند ، راتی Rati الهه عشق است. (همان : 747) و در فرهنگ اوستایی و فارسی باستان ، میترا یا «مهر » ایزد بانوی عشق معرفی گردیده که آفریده ی اهورا است هر چند که در منظومه ی ایرج میرزا « زهره » الهه ی عشق معرفی گردیده است.الهه بانوی عشق ایران مظهر پاکی و پاکدامنی است و نمودی قدسی و مینوی یافته هرچند که برخی از الهه بانوان سرزمین های دیگر حضورشان با شهوت و هوس آمیخته گردیده یا با برخی از اخلاق مذموم از جمله حسادت همراهند همچون ونوس ؛ اما الهه بانوی ایران پاکدامن و مقدس است هرچند که در منظومه ی ایرج میرزا نمودی دیگر دارد که در این جستار به آن پرداخته می شود.در تعریف اسطوره این گونه مذکور است که با شخصیت الهه بانوی ایرانیان کاملا مقرون است :اسطوره ی عشق در واقع تبیین کننده ی خاطره ی ازلی و پیوند میان هستی و نیستی است.در اسطوره ی عشق ، راز آفرینش به صورت تمثیلی بیان گردیده است. چرا که اساطیر از چگونگی ظهور و بروز نیروهای مینوی و اسرارآمیز در جهان خبر می دهند. در اسطوره های کهن و به خصوص اسطوره ی عشق تجلی نیروی ایزدان در ساحت قدسی نمودار است. (همان :749 به نقل از میرچا الیاده ، اسطوره و حقیقت : 15-6) ( مجله ی رشد زبان و ادبیات فارسی ،بهار 1390)
شاخههای شسته، بارانخورده پاک،
آسمانِ آبی و ابر سپید،
برگهای سبز بید،
عطر نرگس، رفص باد،
نغمۀ شوق پرستوهای شاد
خلوتِ گرم کبوترهای مست
نرمنرمک میرسد اینک بهار
خوش بهحالِ روزگار
خوش بهحالِ چشمهها و دشتها
خوش بهحالِ دانهها و سبزهها
خوش بهحالِ غنچههای نیمهباز
خوش بهحالِ دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بهحالِ جام لبریز از شراب
خوش بهحالِ آفتاب
ای دلِ من گرچه در این روزگار
جامۀ رنگین نمیپوشی به کام
بادۀ رنگین نمیبینی به جام
نُقل و سبزه در میان سفره نیست
جامت از آن می که میباید تُهیست
ای دریغ از تو اگر چون گُل نرقصی با نسیم
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشۀ غم را به سنگ
هفترنگش میشود هفتاد رنگ
هجرش دهم ، زجرش دهم ، خوارش کنم ، زارش کنم
از بوسه های آتشین ، وز خنده های دلنشین
صد شعله در جانش زنم ، صد فتنه در کارش کنم
در پیش چشمش ساغری ، گیرم ز دست دلبری
از رشک آزارش دهم ، وز غصه بیمارش کنم
بندی به پایش افکنم ، گویم خداوندش منم
چون بنده در سودای زر ، کالای بازارش کنم
گوید میفزا قهر خود ، گویم بخواهم مهر خود
گوید که کمتر کن جفا ، گویم که بسیارش کنم
هر شامگه در خانه ای ، چابکتر از پروانه ای
رقصم بر بیگانه ای ، وز خویش بیزارش کنم
چون بینم آن شیدای من ، فارغ شد از احوال من
منزل کنم در کوی او ، باشد که دیدارش کنم
با نگاهی مست و رویایی
دخترک افسانه می خواند
نیمه شب در کنج تنهایی
بی گمان روزی ز راهی دور
می رسد شهزاده ای مغرور
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
تار و پود جامه اش از زر
سینه اش پنهان به زیر رشته هایی از در و گوهر
می کشاند هر زمان همراه خود سویی
باد ... پرهای کلاهش را
یا بر آن پیشانی روشن
حلقه موی سیاهش را
مردمان در گوش هم آهسته می گویند
آه ... او با این غرور و شوکت و نیرو
در جهان یکتاست
بی گمان شهزاده ای والاست
دختران سر می کشند از پشت روزنها
گونه ها شان آتشین از شرم این دیدار
سینه ها لرزان و پر غوغا
در تپش از شوق پندار
شاید او خواهان من باشد
لیک گویی دیده ی شهزاده زیبا
دیده مشتاق آنان را نمی بیند
او از این گلزار عطر آگین
برگ سبزی هم نمی چیند
هم چنان آرام و بی تشویش
می رود شادان به راه خویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
مقصد او ... خانه دلدار زیبایش
مردمان از یکدگر آهسته می پرسند
کیست پس این دختر خوشبخت ؟
ناگهان در خانه می پیچد صدای در
سوی در گویی ز شادی می گشایم پر
اوست ... آری ... اوست
آه ای شهزاده ای محبوب رویایی
نیمه شبها خواب می دیدم که می آیی
زیر لب چون کودکی آهسته می خندد
با نگاهی گرم و شوق آلود
بر نگاهم راه می بندد
ای دو چشمانت رهی روشن به سوی شهر زیبایی
ای نگاهت باده ای در جام مینایی
آه بشتاب ای لبت همرنگ خون لاله خوشرنگ صحرایی
ره بسی دور است
لیک در پایان این ره ...قصر پر نور است
می نهم پا بر رکاب مرکبش خاموش
می خزم در سایه آن سینه و آغوش
می شوم مدهوش
بازهم آرام و بی تشویش
می خورد بر سنگفرش کوچه های شهر
ضربه سم ستور باد پیمایش
می درخشد شعله خورشید
بر فراز تاج زیبایش
می کشم همراه او زین شهر غمگین رخت
مردمان با دیده حیران
زیر لب آهسته میگویند
دختر خوشبخت!!!
| Design By : Pichak |
